امسال پاسپورت گرفته بودم و قصد داشتم پیاده روی اربعین رو شرکت کنم
اما بخاطر یک سری شرایط امنیتی و در درجه اول اوضاع جسمی خودم نشد...
ددی که میخواست بره گفتم چندتا هدیه و نامه درست کردم اینارو به نیت من پخش کن بین بچه های اونجا
ددی هم خیلی مسئولیت پذیییییر اومده از هر بچه عکس گرفته بعد که هدیه رو داده بهشون بازم عکس گرفته
هر بچه ای که اونجا هدیه رو گرفته و داره میخنده و خوشحال شده اینجا ده لیتر اشک تو چشم من جمع میشه چقدر شماها نااااااز و قشنگیددددد چقدر ماااااااه وای خدایا اینا بچه نیستن اینا همشون فرشتن که توی اون مسیر ایستادن
ددی میگه میدوییدن با ذوق نامه ها و کادو و نقاشیشونو به دوستاشون نشون میدادن
میخوام بشینم چند روز بابت این گریه کنم اصلا هربار که میبینم عکسارو و اشکم درمیاد انگار هرچی انرژی منفی که ته روحم رسوب کرده داره با این اشکا پاک میشه
یه حس عجیبیه دوسش دارم❤️ خیلیییییی دوسش دارمممم
.
حسرتم این نیست که چرا اینجوری شد نرفتم ، قسمت نبوده یا طلبیده نشدم نه اصلا من کی باشم که بخوام شکایت کنم چرا نطلبیدن ،، تمام حسرتم اینه که چون تنها بودم و دستمم مشکل داشت فقط تونستم 18 تا پک هدیه آماده کنم
امیدوارم سال بعد این سعادت رو داشته باشم که بتونم بیشتر درست کنم
بمب انرژی مثبت رسیده دستم بیشترین حس خوشبختی و خوشحالی که تو 19 سال زندگیم تجربه کردم در برابر این... قلبمممممممم قلبم انگار تمیز شده میدونید چی میگمممم
برچسب:
نویسنده: ستایش احمدی